تبليغاتX
فریاد
زمان را پاره پاره می دهم بر باد، ز آشوب دلم فریاد!
... جان!

 

بس دلم تنگ است.

 

چرا این زندگی اینقدر دل سنگ است؟

 

مرا تا بودنت یک آسمان بغض است.

 

هوس دیگر هوایی نیست

 

تمام زندگی یک سر

                         مسیر یأس

 

و در پایان ره مرگ است.

 

... جان!

 

خسته ام کوشی؟!

 

دگر از تو پیامی نیست.

 

مرا اما هنوزم یاد تو

 

غمگین ترین حرف است.

 

... جان!

 

بال بی بال!

 

پرم را رفتنت چیده است

 

زمین گورم شده انگار

 

خدا هم ترک من کرده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:44  توسط راحیل | 
 

تنم:

    غوغای زیبایی

 

لبانم:

      وسوسه های شکوفایی

 

نگاهم:

        منتظر. مصلوب بر چارچوب در

 

چرا آخر نمی آیی؟

 

راحیل

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 16:26  توسط راحیل | 
 

از خورشید روییدی

در زمین جان گرفتی

در هوا بالیدی

و با باد رفتی

رفتی به دورها

آنسوی دریاها

سرزمین بی غم ها

اینجا نیز دور بودی

دور از من و افکارم

باورم و احساسم

غرق خویش بودی

مغرور

دست و پازنان می رفتی

و هیچ کس جز من غرق شدنت را نمی دید

می خواستم فراموشت کنم

اما من در ساحل بودم

تو را می نگریستم

بهت زده

در فقدان واژه ها

به پشت سر نمی نگریستم

تلخ بود آن خاطره ها!

مجبور

بی انتخابی دیگر

به در یا خیره بودم به تو که می رفتی

می گذشتی از من

از ساحل آرامش

به سوی آسایش!

می رفتی و من می گریستم!

و می اندیشیدم

که شاید این دریا حاصل گریه های ماست

ما که با احساس روییدیم

با مهر جان گرفتیم

در شور و شوق بالیدیم

و با عشق از دست رفتیم!

 

راحیل

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:14  توسط راحیل | 
 

رفته ای از دیده ام اما نرفتی از دلم

 

باز هم مثل همیشه خسته و آشفته ام

 

روز در فکر شب بی تابم و در اضطراب

 

کاش می رفتی ز قلبم خاطرم از باورم

 

آمده بودی که رهیابم شوی اما چه سود

 

رهنمودت این شده در باتلاق افتاده ام

 

فکر مادر دور می سازد مرا از تیغ و دست و پنجره

 

ورنه من در خود شکستن شهره و افسانه ام

 

داشتم می دیدم این دفتر چه دارد اندرون

 

خاطرات تلخ عشق و یار از دست رفته ام

 

هیچ می دانی ز دوریت چه آمد بر سرم

 

اینقدر بغض خوردم سیر سیر از ماتمم

 

گاه می اندیشم به آن لحظه سخت وداع

 

آه مثل پروانه پر سوخته جا مانده ام

 

هر دم از دم های من پر ز خیال توست باز

 

بس که من عاشق؟ نه دیوانه؟ نه بس من احمقم.

 

راحیل

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 16:13  توسط راحیل | 
 

کلید واژگان در دست

 

به سوی شهر شعر آیم

 

قلم در دست

 

و غم بر دل

 

به روی پیکر عریان کاغذ

                             پر از خواهش

 

چه غوغایی به پاخیزد

                           ز ترکیبش

 

و مکثی چون چاله ای در راه

 

هیجان را به قعر خویش می میکد

 

سکوت و مرگ حس با هم

 

کسی انگار در می کوبد

 

وجودی از وجودم سیر

 

مرا در خویش می جوید

 

همه آوار و آزار است

 

خیال رفتن از من نیست

 

فقط در را هماهنگ صدای قلب می کوبد

 

سکوت و مرگ حس با هم

 

کلید واژگان در دست

 

ولی آن شهر ناپیدا

           قلم بی نا

          و غم بر جا.

 

راحیل

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:15  توسط راحیل | 
 

تو را در خواب دیدم

 

آه

 

وجودت ترس افزونی به روحم ریخت

 

دلم لرزید

 

سراسر اضطراب و یاس

 

ز بند خواب

 

به آغوش جهان هوش و هشیاری

 

جهیدم من.

 

نوازش های تاریکی و بیداری

 

مرا از بهت بیتابی

 

رها می ساخت.

 

به گوشم زمزمه می کرد

 

نوای بی نوای مهر

 

که این صبر و شکیبایی

 

به قدر لحظه های وصل و همراهی

 

دلکش و زیباست

 

خدا با ماست!

 

راحیل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:36  توسط راحیل | 
 

به تو گفتم که نساز

 

از من و پیکر من

 

بتی از قدیسان!

 

در دلم وسوسه هاست

 

بر لبانم تسبیح

 

وای بر من که شدم

 

این چنین

 

بنده ای پر تزویر!

 

دل من سنگ شده است

 

اشک هایم همه از

                        سر نیرنگ شده است

 

این حقیقت دارد

 

این تعجب از چیست؟

 

این لجاجت بر سر پاکی من بی معنی است!

 

ــ تواضع ...؟!

 

نه عزیزم. تواضع هم نیست.

 

راحیل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:19  توسط راحیل | 
به من نگاه کن!

 

می خواهم تا انتهای آسمان سیاه چشمانت بال گشایم

                                                                    اوج بگیرم

 

به عمق وجودت رخنه کنم

 

می خواهم این معدن را با دستان خویش بکاوم

                                                          بجویم

 

حتی اگر تراشه ای از محبت بیابم

 

شیار احساسی بر دیواره ی قلبت ببینم

 

حتی اگر بتوانم روزنی به سوی مودَت بسازم

 

می مانم!

 

از هیچ می سازم

 

                      آن برج بلند همدلی با تورا

 

                      آن ره نا هموار همرهی با تورا.

 

راحیل

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 12:36  توسط راحیل | 
تو را چون همرهی دیرین

 

شبیه اضطراب اولین دیدار

 

پر از تشویش و

                   لبریز از غربت و تنها

 

برای خویش می خواهم

 

نمی خواهم

 

ز لبخند های زیبایت

 

به روی چهره ی دیگر

 

درون لوح ذهن دیگری

 

به خط خوش نویسی

 

هزاران بیت مستانه

 

           و مصرع های جانانه

 

تو را با همان دستان لرزانم

 

نگاه خامش و افتاده ام

 

و آغوشی که بیش از پیش

                                              مشتاق است

 

برای خویش می خواهم

 

نمی خواهم

 

نگاهت را بدزدی از نگاهم

 

به قاب صورتت لبخند اجباری بچسبانی

 

زمان را لحظه لحظه بشمری

شاید

 

بفهمم خسته ای از من

 

دگر کافی است !

 

می دانم

 

کنون وقت جدایی است.

 

نمی خواهم ولی...

 

خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:45  توسط راحیل | 
این قصه های تلخ

این زجه های درد

این روزگار من است.

 

وای از توان بی توان من

آه از دلیل بی دلیل تو

 

کاش می ماندی درون پیله ریا

                                        در اوج انزوا

 

کم نیستند بی گناهانی که از چوبه دار آویخته شدند

پس مرا چه جای شکایت است

که به صلیب دوریت به دست بهانه هایت چهار میخ شدم!

 

کاش باز به تنهایی ام خو بگیرم

من که عمری در حصار خوش بینی خویش اسیرم.

 

راحیل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:33  توسط راحیل |